در حکایت سفری که گذشت
امروز بالاخره وقت کردم تا بیام و یه سریع از عکس های پوریا رو توی سفرمون رو بذارم رو وبلاگش تا بزرگ که شد ببینه و لذت ببره
این عکس ها مربوط میشه به ییلاقات گیلان سمت لاهیجان سیاهکل (دیلمان) جایی که قبلا محل حکومت دیلمیان بود. فکر کنم به قندعسل ما حسابی خوش گذشته و تا می تونست از هوای تمیز و سردش لذت برد و از شر دود و دم تهران برای هفت هشت روزی در امان بود.
این عکسا مربوط میشه به جنگل رفتنمون با عمو افشین و زن عمو و عمو عباس و زن عمو (عموی خودم) که اونها هم دو تا دختر دارن مرضیه و ثنا که حالا تو ادامه چند تا عکس ازشون می ذارم
صبح که داشتیم می رفتیم هوا خیلی عالی بود و تی شرت تن پوریا عسل کردم ولی یه کم که گذشت هوا سرد شد و مجبور شدم لباس کلفت تنش کنم خلاصه برنامه ای بود تا غروب


الهی من فدای اون نگاه کردن و خندیدنت بشم عسل من امیدوارم همیشه همین لبخند زیبا روی لبات یاشه چون باعث دل خوشی من و بابا میشه


حالا هی لباس تن پوریا می کردیم هی هوا سردتر میشد
ژست گرفتن متفکرانه

قند عسل و مربا یه دونه پسر مربا

این هم پوریا و ثنا (دخترعموی خودم) که دو ماه از پوریا کوچیکتره و تقریبا خدا رو شکر خوب با هم کنار میان

این هم مرضیه خواهر بزرگتر ثناست که مثلا رهبرشون هم هست

این هم گل پسر قند عسل خسته



در حکایت سفری که گذشت
